تبليغاتX
پیــــــــــاز داغ

پیــــــــــاز داغ

روزگاری واسه دو سه هفته آینده سوژه هام تو صف بودن الان اما نه ،الان ازون موقع هاس که مدتهاس لال شدم و اینه که دبی وبلاگم شده یک نوشته بر دوماه،ضربات روحی و جسمی هم یکی پس از دیگری با بی رحمی تمام برجان نحیفم وارد میشنو و هرزگاهی حرکاتی تعصبی و غیر قابل کنترل از خودم برزو میدم،خودم که میگم دیوونه شدم لابد،دوستان اندک اما مخالفن

رمز خواستید تعارف نکنید، در خدمتیم 


برچسب‌ها: آه, از رنجی که میبریم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:58  توسط پیاز داغ  | 

 شبيه برگ پاييزي ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولي هرگز نخواهي رفت از يادم
خداحافظ ، و اين يعني در اندوه تو مي ميرم
در اين تنهايي مطلق ، که مي بندد به زنجيرم


و بي تو لحظه اي حتي دلم طاقت نمي آرد
و برف نا اميدي بر سرم يکريز مي بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگي هايم ؟
چگونه مي روي با اينکه مي داني چه تنهايم ؟

 
خداحافظ ، تو اي همپاي شب هاي غزل خواني
خداحافظ ، به پايان آمد اين ديدار پنهاني
خداحافظ ، بدون تو گمان کردي که مي مانم
خداحافظ ، بدون من يقين دارم که مي ماني !!!

 


برچسب‌ها: آه, از رنجی که میبریم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 13:0  توسط پیاز داغ 

چن وختیه هرزگاهی یه نیو تکست داکیومنت باز میکنم میخوام بشینم چن کلوم باتون صوبت کنم اما هرسری یه نیروی شیطانی از درون نمیذاره و میگه تو دیگه بازنشسته شدی و اجازه ی این ریخت و پاچارو بهم نمیده؛مدام صبح که از خواب پامیشم یه چک میزنه تو گوشم که بشین بینیم با،همینطور تو جات بشین که به مرگ طبیعی دارفانی رو وداع بگی و خونت گردن کسی نیفته اقلن

مخصوصن الان که دچار بیماری سخت و صعب العلاج سرماخوردگیم شدم و شده غوز بالای غوز،خلاصه اینجوری بهتون بگم که شدیدن احساس بی مصرفی میکنم فقط درطول روز جسدی هستم که به این ور و اون ور در حرکتم،برای هر کسی به نظرم یه نقطه ی تمومی هست،میخوام بگم من الان درین آستانه ی سال نو دقیقن در همون نقطه م و اگه فک کردید خیلی حرفا واسه گفتن دارم باید بگم سخت در اشتباهید

روزگاری نهایت آمال و آرزوهامون داشتن یه دوچرخه بود و به دنبالش کامپیوتر شخصی و دانشگا و گرفتن مدرک دانشگاهی به امید یه هوای تازه تر و و اینا...از روز دریافت گواهی پایان تحصیلات دانشگاهیمان چن هفته ایه که میگذره و باید بگم احساس پوچی بیشتری درم موج میزنه،امروز رفتم دفترچه ی اعزام به خدمت سربازی رو گرفتم و با دیدن عکس روی دفترچه ،بیشعوری مس.ولان محترم دست اندر کار تهیه و تنظیمش ذهنم رو مشغول کرده،پسر جوانی که به تازگی پشت لبش سبز شده و در اوج دوره ی بلوغ و نو/جوانی و شور و عشق و نشاطه رو یه تفنگ دادن دستش که چی؟

درمحیط نظامی بودن خوبخود آدمو یه جورایی خشن و خشک بار میاره،مخصوصن اینکه تمرینات نظامیی چیزیم انجام داده باشن و پرو بالشونم شکسته باشه،نظامیا جماعت به نظرم موجودات گناهی و مهربونیم میتونن باشن بعضن،نشون به اون نشون که این جنابی که من امروز رفتم خدمتش در پس ظاهر فریبنده ی مزخرفش با استخونای درومده ی زیر چشم و کله ی کچل و دماغی آویزون که در مسیر رشدش بارها به طرفین تغییر جهت داده بود  کلی مهربون بود و اگه هم عصر عطار نیشابوری بود حتمن یه جایی در تذکره اولیاش داشت ،اما خب این چیزیو عوض نمیکنه،چشای نازنین  من به نور خورشید حساسیت دارن و اینو به کی بگم من آخه؟هرچی صفحات قسمت مربوط به معافیت هارو هم تورق میکنم  نامی از مشکل چشای نازنینم برده نشده فقط یه قسمت هست که کورسوی امیدی در دلم روشن گذاشته،اونم  برگ تقاضای عفو رح.بریه،من از همینجا اگه ایشون دارن این وبلاگو میخونن عاجزانه تقاضا میکنم  بلکم دلش به رحم بیاد و با تقاضای عفو این حقیر موافقت کنن

مخاطب خاص دارد:دوستانه میدونم با تقاضام موافقت میکنی،پس نذار فحش بدم به هرکی با تقاضام موافقت نکنه

 

 


برچسب‌ها: بازگشت به خویشتن, از رنجی که میبریم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 21:39  توسط پیاز داغ  | 

ژانر:تکبیر زن لبیک گو

امید جان یه فراخوان داده بودن که درین لحظه ی تحویل سال فرنگی یه سوتی رو که دادیم بگیم دوستان بخندن دور همی،ازونجاییم که بنده خودتون در جریانید به عمرم یه دونه سوتیم ندادم هرچی به مغزم فشار آوردم همین یکیو یادم اومد

نمیدونم حافظه یا سعدی یا شایدم مولانا چیز خوبی میگه،این که بنی آدم اعضای یکدیگرند،اینه که به محض اینکه خدایی نکرده چو عضوی به درد آورد روزگار،بنده خودم شاهدم که دگر عضوهارا نماند قرار،اینو گفتم و خراب رفاقت بودن پیازداغم یادآور شم که بریم سر اصل مطلب.چنصد سال پیش که بچه تر از الان بودیم یکی ازین رفقای هم محلمون با یکی از بچه های یه محل دیگه دعواش شده بود،یه بعدظهری این هم محلی پیازداغ اینا اومد در خونه ی پیازداغ و گفت که امشبو میخوایم شبیخون بزنیم به اون کوچه ی طرف دیگر دعوا

مام تو مرام و شوما بخونید تو رودرواسی گفتیم باشه یه بچه محل و یه محل که بیشتر نداریم،اصن باید بریم پرچم کوچمونو بدیم بالا،بنده هم شدیدن معتقد بودم ازونجایی که با توجه به شیوه ی جنگ های نوین و تکنیکای رزم شبانه و پا شتری و پا گربه ایو اینا...بیشتر عملیاتای فوق خطرناک شب انجام میشن مام باید شب حمله کنیم که غافلگیرشون کنیم

تیم تک مام متشکل از سه سرباز گارد ویژه ی نیروی زمینی همین کوچه ی خودمون بود که درسته آموزش خاصی ندیده بودن و ته خلافشون سر پا شا..یدن بود اما خب عوضش تا بخوای مرام و معرفت داشتن،سه نفری در دل شب به سمت رزمگاه رفتیم که نرسیده به میدان جنگ پای من از سر رد شدن از یه جوب سُر خورد و با مغز افتادم تو جوب لجن،قصه به درازا نکشه مغز متفکر و طراح نقشه ی عملیات لجن مالی شد و عملیات همونجا با رمز یا پیازداغ شکست خورد و گریان و نالان برگشتیم به میهن اسلامی و یه کتک ویژه هم از ابر قدرت بزرگ پیازداغه پدر خوردیم

میدونم همتون با من موافقید این سوتی نبود،هم دوره ی فردوسی بودم میچپوندمش تو شاهنامه به جان بچه م


پاورقیجات:
وان:بفرمایید،پیازداغشم زیاد نکردم برسید پستای همه رو بخونید،ته معرفتم به مولا
تو:کریسمس و آغاز سال جدید فرنگی به پیروان آن حضرت مبارک،ایشالا که خدا حول کنه حالشونو به بهترین الحال
تری:هنوز چهارهزارو پونصد و شصت و هفت نفرتون لینک جدیدو جایگزین نکردین که،دل بدید

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 0:31  توسط پیاز داغ  | 

ژانر:ترسناک

آدمیزاد به نظرم موجود گناهی وحیوونکی ایه،یعنی هرچی این آدمیزاد توی زندگی روزمره ش بی معرفت و نامرد و کلاهبردار و بیشعور و بددهن و عوضی باشه توی یه موقعیتایی که قرار میگیره اون موشی میشه که دنبال سوراخ میگرده یا همان خرگوشی که پخش کنی جونش در میره ،من الان همون موشه و شایدم خرگوشه باشم

مدتهاس که پیازداغتون در بستر بیماریه،گویی که آب و روغنش رو قاطی کرده باشن،گذاشتنه سرم روی بالشت مساویه با شروع نیمه ی دوم یا همون نیمه ی مربیان زندگیم،کابوس ها با در هم شکستن بعد های مکان و زمان به سراغم میان و خواب رو در همون دقایق اول به مصاف رفتنش کوفتمون میکنن.صدی نود پست‌های این وبلاگ آخرشب‌ها توی رختخواب نازل میشدن. به تفصیل عرض کنم خدمتتون؛ جبرئیل بر بالینم حاضر میشد و یادداشت وبلاگی وحی میکرد. الان برنامه‌ی آخرشب‌ها حذف شده جبرن. ضیق وقت و کمبود خواب اجازه‌ی این‌جور ریخت و پاش‌ها و اسراف‌کاری‌ها رو نمیده ،رختخواب کاربری اصیل خودش رو به صحنه ی  کُلزیوم، جدال دیو ها و پری ها،مرگ، سوانح رانندگی و طبیعی تغییر داده،طوری که با مبلغی اغراق شبی هزار بار از خواب میپرم ورنگم عینهو همون گچیه که به دیوارتونه،خلاصه بگم
محرومیت از اون ده تا بیست دقیقه‌ی آخر شب، قبل خواب به خوبی میتونه نبوت آدم رو به خاک فنا بده.

از طرفی توی نیمه ی اول هم اتفاقات روزمره،زندگی شخصیم رو سوراخ میکنن. برای چند ساعت حالم از دستم خارج میشه. عصبی میشم و متزلزل و پرخاشگر،بلاخره که چی؟ روان پریشان شدن من چه کاری از پیش میبره؟ اینه که به تجویز خودم نشسته‌م در کنج عزلت، تا خرخره فرو رفتم در روزمرگی،در بدنه‌ی زندگی،در قسمت‌های دم دستی‌اش.

از پدرسوختگی ‌های زندگی یکی هم اینه که روزها و ماه‌ها در رخوت و سکون و بی‌اتفاقی رهات میکنه. بعد یک روز طوفان به پا میشه و جیره‌ی دپو شده‌ی چند ماه رو یکجا حواله‌ت میده. ده ماجرای موازی به صورت هم‌زمان کلید میخوره،از ناکامی رفقات تا احتمال لو رفتنت توی همین نیمچه جای خصوصیت،اینه که اگه دقت کرده باشین اسم وبلاگ نازنینم که با نام زیبای خودم متبرک شده بود رو مجبور شدم به لونه کبوتر تبدیل کنم و ایضن فیض.بوکمان رو به فاچ بدیم و به اینجا نقل مکان کنیم.راجع به پست قبل هم باید یه تصمیمی بگیرم.

سعی میکنم تغییراتی در حد بضاعت بدم به این وبلاگ گرد و خاک گرفته که با سه سال پیشش یه فرقی داشته باشه،البته شومام زیادی جدی نگیرید حالا ما یه چیزی گفتیم فقط بی زحمت اون آدرس قبلیو توی لینکاتون تصحیح بفرمایید و این جدیده رو جایگزین بفرمایید،باشد که رستگار شوید.
اصن حالا که نیگا میکنم پیامبری تو خونمه،بهم میاد اصن

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 1:18  توسط پیاز داغ  | 

بعد یه مدت که میای بنویسی عین این کلاس اولی ها دامنه ی واژگانت محدود به فقط چن کلمه میشه،اینه که جای انگشت زدن رو کیبورد انگشتو روی شاسی دوربین گذاشتیمو یه گوشه از دیروز        پیازداغ آبادو نشون دادیم  

ادامه ی مطلبو ببینید،خواستید رمز میدیم خدمتتون 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 22:56  توسط پیاز داغ  |